|
| ||
|
گفته های تکان دهنده یک جانباز شیمیایی : ماسکهای شیمیایی دوران جنگ آموزشی بود ، همه شیمیایی شدیم .
اسماعيل مرتضایی : بنده بعنوان یک مطلع خدمتتان عرض می نمایم اکثر ماسک هایی که در دوره اول حملات شیمیایی (پس از عملیات خیبر) از کره شمالی وارد شد ماسک های آموزشی بود . در ثانی هر ماسکی که توسط رزمندگان در مناطق عملیاتی (بسته به نوع عامل ) در یک مرحله بمباران استفاده می شد قابلیت تصفیه گاز ها را از دست می داد. از طرفي بعلت تحریم اقتصادی و نبود امکانات کامل ساخت فیلتر ( انواع تصفیه کننده ها که می باید در فیلتر قرار گیرد ) نوعا " فیلترهای ساخت داخل کمترین مصونیت را خصوصا در مقابل عوامل خون (سیانور و دیگر سموم ) در رزمندگان ایجاد می نمودند و اکثر عزیزان شیمیایی با وجود استفاده از ماسک دچار دریافت عوامل شیمیایی شدند . برچسبها: شهداء, جنابازان, شیمیایی, 70 [ چهارشنبه نهم فروردین 1391 ] [ 11:47 ] [ محسن(128) ]
لطفا با وضو وارد شوید (دوکوهه) دوکوهه : آخرین ایستگاه قطار بود ؛ بچه ها از همین جا به مناطق مختلف در خطوط مقدم اعزام می شدند. دوکوهه نام آشنای همه رزمنده هاست . ردپای همه شهیدان را می توانی توی دوکوهه پیدا کنی. دوکوهه پادگانی نزدیک اندیمشک و متعلق به ارتش که زمان جنگ، بخش جنوبی آن سهم سپاه شد . اگر می خواهی بدانی دوکوهه کجاست ادامه مطلب را بخوان و نظر بده برچسبها: گروه پلاک 8, شهداء, دوکوهه, آخرین ایستگاه, جاماندگان ادامه مطلب [ شنبه بیستم اسفند 1390 ] [ 1:43 ] [ محسن(128) ]
تصویری بر دیوار شهر من و تو *** حالا چندین سالی است که از مفقودی ابراهیم می گذرد.یکی از یادبودهای ابراهیم ترسیم چهره وی در سال 1376زیر پل اتوبان شهید محلاتی بود.کار ترسیم چهره ی ابراهیم را سید انجام داده بود.سید می گوید: من ابراهیم را نمی شناختم وبرای کشیدن چهره ابراهیم چیزی نخواستم.اما بعداز انجام این کار به قدری خدا به زندگی ام برکت داد که نمی توانم برایت حساب کنم وخیلی چیزها هم از این تصویر دیدم.همون زمانی که این عکس رو کشیدم ، نمایشگاه جلوه گاه راه افتاد . یک شب جمعه ای بود.خانمی پیش من اومد وگفت: آقا ریا، این شیرینی ها برای این شهید ، همین جا پخش کنید.فکرکردم از فامیل های ابراهیم هستند ، پرسیدم: شما شهید هادی را می شناختید؟ گفت: نه. تعجب من رو که دید ادامه داد:خونه ما همین ، اطرافه ، من در زندگی مشکل سختی داشتم .چند روز پیش وقتی شما داشتید این عکس رو ترسیم می کردید از اینجا رد می شدم .خدا را به حق این شهید صدا کردم.وقول دادم اگر مشکلم حل شود نمازهایم را اول وقت بخوانم.بعد هم برای این شهید که اسمش رو نمی دانستم فاتحه ای خوندم .باور کنید خیلی زود مشکل من برطرف شد وحالا اومدم که از ایشون تشکر کنم. سید نقاش چهره ابراهیم: پارسال دوباره اوضاع کاری من بهم خورده بود و مشکلات زیادی داشتم.یک بار که از جلوی تصویر آقا ابراهیم رد می شدم دیدم به خاطر گذشت زمان تصویر زرد وخراب شده .من هم رفتم داربست تهیه کردم و رنگ ها رو برداشتم وشروع به درست کردن تصویر شهید کردم.باور نکردنی بود .درست زمانی که کار تصویر تمام شد یک پروژه بزرگ به من پیشنهاد شد وخیلی از گرفتاری های مالی ام برطرف شد.سید ادامه داد: آقا اینها پیش خدا خیلی مقام دارند. حالا حالاها مونده که اونها رو بشناسیم .کوچکترین کاری که برای اونها انجام بدی ، خداوند سریع چند برابرش رو به تو برمی گردونه. یکی از دوستان شهید ابراهیم هادی نیزدر جریان اعمال حج طوافی را به نیت ابراهیم انجام داده بود .شب ابراهیم را بخواب دید که از او تشکر کردو گفت: هدیه ات به ما رسید. خوشا به حال جوان هایی که امثال ابراهیم را الگوی رفتاری خود کرده و مسیری جز مسیر انبیاء و اولیاء نمی پیمایند. برای دیدن حقایق به زندگی قاصدک های خوش خبری مراجعه کنیم که در نورانیت حقیقت یار و رب العالمین سوختند و خود روشنی بخش مسیر من وتو در این سوی جاده شدند . نظر بده برچسبها: گروه پلاک 8, ابراهیم هادی, شهداء, جنگ, خاطره [ جمعه بیست و هشتم بهمن 1390 ] [ 23:58 ] [ محسن(128) ]
امداد امام زمان (عج) به شهید علی اندرزگو
این خاطره را شهید حجت الاسلام سید علی اندرزگو برای آزاده شهید حجت الاسلام و المسلمین سید علی اکبر ابوترابی نقل کرده اند : برچسبها: شهداء, پلاک 8, شهید اندرزگو, امداد غیبی, امام زمان, عج ادامه مطلب [ جمعه هفتم بهمن 1390 ] [ 20:52 ] [ محسن(128) ]
به یاد شهداء گمنام که غریبانه و بدون نشان رفتند
در را باز كرد و آمد توي جلسه، همان وسط ايستاد و رو به من گفت : حواله ات با مادرم حضرت زهرا (س) ... گفتم : چي شده سيد جان ؟ انگار نشنيده باشد ، باز حرف خودش را گفت : ... گفتم : بيا بنشينيم ، ببينم قضيه چيه ؟ دستم را دراز كردم سمتش آمد و سرش را گذاشت روي زانوم و بغضش تركيد شايد يك ربع اشك ريخت ؛ بعد كه گريه اش آرامتر شد گفت : چهار ماهه اومده ام اين جا دارم با كمپرسي خاك مي برم ، كار مي كنم ؛ به اين اميد كه شب عمليات (یعنی امشب نوبتم ميشه .... ) شمشيرش را كه هميشه به شالش مي بست در آورد ... گفتم : مخلص تو هم هستم ، برو خدا به همراهت ... لب آب توي ساحل فاو از قايق كه بيرون آمده بود ، بعثي ها دورش را گرفته بودند ، او هم چرخيده بود و خيلي از اون ها را از پا در آورده بود ... بعد هم خودش محاصره شده بود و مظلومانه به آرزويش رسيد ... یادشان گرامی و راهشان پر رهرو
موضوعات مرتبط: جهاد و شهدا برچسبها: گمنام, شهداء, جنگ, فاو, حضرت زهرا, س [ دوشنبه نوزدهم دی 1390 ] [ 0:1 ] [ محسن(128) ]
|
||
| [ فالب وبلاگ : گروه پلاک 8 ] [ Weblog Themes By :gpelake8] | ||